عاشق مغرور

در این وبلاگ فقط درد ودل های شخصی نوشته میشه،همین و بس

حرف نخست

وقتی هیچ گوشی برای شنیدن درد و دلت محرم نیست

 

وقتی به زبونت اجازه نمیدی که حرفای دلت رو بگه

 

وقتی که دردات رو دلت سنگینی میکنه

 

وقتی بغضت میخواد راه نفست رو ببنده

 

اون موقع است که میخوای درداتو فریاد بزنی

 

دوس داری که همه بشنون،همه بخونن

 

ولی کسی ندونه که این فریاد مال کی بود

 

این درد،درد کی بود

 

من اومدم اینجا که دردامو فریاد بزنم،بدون اینکه کسی منو بشناسه

 

بعدش نقاب خندانم رو بزنم و برم پیش کسی که منو میشناسه

 

فقط همین

[ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ] [ 18:13 ] [ بی نشان ] [ ]

بی جوابم نذار

[ جمعه سی ام آبان 1393 ] [ 22:29 ] [ بی نشان ] [ ]

مردی به نر بودن نیست...

گذشته ام را ورق زدم

عجب روزهایی!!!

عجب روزگاری!!!

دخترکی ساده و کم توقع ...

که جز خدا کسی حرفهایش را نشنید ...

و با وجود تمام حرفهای کودکانه اش،رفتاری عجیب مردانه داشت!!!

مرد باید بود تا دلتنگی ها و بغض و ناله ها را جز با خدا درمیان نگذاشت !!!

مرد باید بود تا اینگونه مردانه پای اشتباهات خود ایستاد!!!

آری...

مرد باید بود تا صبوری کرد با این همه کودکی!!!

مردی به نر بودن نیست...

مردی به قدرت است;

قدرت پیمودن پستی بلندی های زندگی با وجود ضعف های دخترانه ...

مردی به شجاعت است;

شجاعت مرد بودن در این روز و روزگار بس ناجوانمرد ...

من دخترم ولی مردانه با روزگار خویش میجنگم


[ شنبه دهم آبان 1393 ] [ 23:33 ] [ بی نشان ] [ ]

شُکر

[ یکشنبه چهارم آبان 1393 ] [ 20:10 ] [ بی نشان ] [ ]

دلم

خسته و شاکی از این همه هیاهوی دلم

 

یاد عزیزان نرود دمی،تا که بیاساید دلم

 

خواهم که فدا کنم گذشته ها به پای دلکم

 

پوچ شوید خاطره ها!بس دگر محنت و آزار دلم

[ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ] [ 13:13 ] [ بی نشان ] [ ]

انتظار

چشم هایم خشکیده بر در

 

گوش هایم در انتظار خبر

 

تقدیرم پیچیده در هم

 

وای از این انتظار،از این ماتم

[ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ] [ 12:42 ] [ بی نشان ] [ ]

گمشده

گم شده ام در میان گمشده های خویش

 

عاجزم از یافتن و بودنِ با خویش

 

خرده نگیرید از این بی خبری چون

 

من نخواهم که شوم مطلع از خویش

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 14:5 ] [ بی نشان ] [ ]

دوران

ماییم وروزگاری که بد سر لج دارد

 

روزگاری که همیشه ساز مخالف دارد

 

مینشینم به تماشای دوران، نگران

 

تا ببینم که چه ها، مِیل برایم دارد

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 23:20 ] [ بی نشان ] [ ]

حس ِ بد یا شایدم خوب

همه چی آرومه...ولی من اصلا خوشحال نیستم

یه بغضی دارم که دلیلشو نمیدونم

حس عجیبی دارم ،نمیدونم چی پیش میاد ولی امیدوارم که به نفعم باشه

دارم به وضعیتم عادت میکنم،برا همین ...

خدایا بهم بفهمون که چی برام خوبه

خدایا راضیم به هر چی که برام میخوای

ولی خدایا خوب خوباشو برام نگه دار

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 23:1 ] [ بی نشان ] [ ]

عشق

در این دنیا هیچ عشقی وجود ندارد

عشق را انسانها میسازند

درست زمانی که ترس از دست دادن کسی یا چیزی را دارند

همه چیز عادت است

عادت به دیدن یک فرد

عادت به محبت او

عادت به دوستت دارم هایش

عادت به توجهاتش

عادت به ...

[ شنبه هفتم تیر 1393 ] [ 20:4 ] [ بی نشان ] [ ]